کتابچه شخصی من، دفترچه یا چیزی شبیهش

کتابچه شخصی من، دفترچه یا چیزی شبیهش

اینجا چیزمیزهایی که از کتاب‌ها دوست دارم برای خودم سیو کنم می‌ذارم برای اهل خرد —کامنت بگذار ای خردمند!

حافظ (١)

حافظ (١)

یک مدت پیش یک برنامه پیش از خواب به تأسی از یک بزرگی ریختم. هرشب یک جستار، یک داستان کوتاه و یک غزل حتما بخوانم. امشب داشتم حافظ می‌خواندم و واقعا انتظار نداشتم غزل ١٩٠ بیاید:

کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند

ببرد اجر دو صد بنده که آزاد کند

قاصد منزل سلمی که سلامت بادش

چه شود گر به سلامی دل ما شاد کند

امتحان کن که بسی گنج مرادت بدهند

گر خرابی چو مرا لطف تو آباد کند

یا رب اندر دل آن خسرو شیرین انداز

که به رحمت گذری بر سر فرهاد کند

شاه را به بود از طاعت صدساله و زهد

قدر یک ساعته عمری که در او داد کند

حالیا عشوه ناز تو ز بنیادم برد

تا دگرباره حکیمانه چه بنیاد کند

گوهر پاک تو از مدحت ما مستغنیست

فکر مشاطه چه با حسن خداداد کند

ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز

خرم آن روز که حافظ ره بغداد کند

حالا این غزل که نکته زیاد دارد اما خوبی‌اش آنجاست که مخاطبش را می‌برد بالا و بالا و بالا بعد ناگهان می‌زند زمین: آهای تو، نمازت را نمی‌خواهم؛ عدل و داد پیشه کن!

شاه را به بود از طاعت صدساله و زهد

قدر یک ساعته عمری که در او داد کند

در این بیت، مصرع دوم ما با یک هاء رسمی مواجهیم که افاده مقدار می‌کند (!) یعنی وقتی می‌گوید "یک ساعته" منظورش اینست که یکی دو ساعتی را دادورزی کنی. در کل علاوه‌بر اضافات لامیه و غیره، محصول بیت چنین است:

اگر حاکم به اندازه فقط یک ساعت، دادورزی پیشه کند، بهتر از یک عمر زهد و طاعت و عبادت است. که عدل ساعة خیر من عبادة سبعین سنة! حافظ می‌خواهد بگوید یک ساعت عدل و داد بهتر از یکصد سال زهد برای اوست. و کیست که بتواند آنقدری عمر کند که صد سالش را فقط به زهد بگذراند؟ ای حاکم، نقد را به نسیه وا نده. زاهد نباش اصلا. بیخیال طاعت و عبادت. تو دادت را بکن. آخرش هم نامت می‌ماند که اگر صالحان وارثان زمین اند، خسرو دادگر اصلح ایشان بود.

این روزها بیش از پیش در اندیشه آینده مملکت ام. انشاءالله در منزل سران، دستکم یک جلد غزلیات حافظ موجود باشد.

گر به سر می‌گردم از بیچارگی عیبم مکن

چون تو چوگان می‌زنی جرمی نباشد گوی را